این روزها شکایت از تنهایی داریم... یکدیگر را رها کرده ایم(حتی او را !!!)و به دنبال یکی دیگر می گردیم... به همین سادگی...به همین،سادگی...
پله هاي روز ها را نرم و لغزان مي خزيم ،
بار مرگ ناگزيري را به آخر مي بريم .
اين همه ديروز هايي کر پي هم بوده اند ،
مرگ را همچون سبک مغزان نشانگر بوده اند .
زندگي ، اي شمع کوچک ! شعله ات پاينده نيست ،
تا رسد صبحي ز ره ، نورت به شب زاينده نيست .
زندگي يک سايه ي لغزنده است ،
زندگي بازيگري بازنده ست :
اضطرابش روي صحنه آشکار ،
ساعتي ديگر نماند بر قرار .
زندگي چون قصه ي ديوانه ايست ،
پر هياهو ، پوچ ، چون افسانه ایست...
برچسب:
نویسنده: Milad